بوی پیراهن تو هم ما را کفایت می کند

چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش بهرشکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسی تا بشرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش !!!
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید تبارک الله از این ره که نیست پایانش !!!
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد؟ که جان زنده دلان سوخت در بیابانش؟
بدین شکسته ی بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش؟
بگیرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم
که سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش
ای یوسف زهرا سلام الله علیها و علیک!
آیا حافظ بوی شلمچه را درک کرده بود؟ هجران این است یا آن؟
متی ترانا و نراک؟ ...
درويکرد:انتظار و عشق






