
نمی دانم چه بنویسم
مد شده که منطق برای توجیه باشد
اما من هیچ توجیهی ندارم که برای سید بزرگ چیزی ننوشتم
هیچ توجیهی
کسالتی بود و نتوانستم قدم به قدم بستگان تا مزارش بروم
شاید نتوانسته بودم بپذیرم او هم رفت پیش بقیه ی مهربانها
شاید
شاید هنوز منتظر بودم که هر وقت بروم پشت در اتاق عمل
آن کفش پوشهای سبز سیدی را بپوشم
و دکتر با سری به نشانه ی خضوع به زیر
و چشمانی که از بالای عینکی به نشان سالها تلاش علمی ضخیم شده بود و به من می نگریست
بیاید و بگوید سلام آقا مهدی مامان خوبه؟ بابا! عمو! بی بی!
من هم بگویم سلام دایی همه خوبن به خوشی شما همه خوش هستن! ...
هر وقت یک حسی داشتم برابرش
اما او همیشه یک بزرگ بود همین
از لای قرآنش ده تومانی و بیست تومانی ای به نشانه ی عیدی به من بدهد
نه بگوید خودت یکی را بردار
و من تشکر کنم
مردی را که آنهمه در رسانه ها با طبل و دهل معرفی کردند
در خانواده های ما مهربانی بود که حتی برای رفع درد مفاصل و ماهیچه های بستگان هم سالها یک تخصص کسب کرده بود.
مردی که دردش را نمی گفت و برای دردهای دیگران آمده بود و ماند و رفت.
برادرم شعری برای عشق مشترکمان گفته بود که یک بندش برای همه ی این نازنین ها صدق می کند
آنکه خود لبریز از هر درد بود ... مرهم و سنگ صبور خلق بود![]()
دایی جان، جایت همیشه سبز خواهد بود![]()







