خدايا تو به احوال من از همه آگاه تري
مي نويسم
اما حرف دل را نمي توان نوشت
آنچه با تو مي گويم
نا نوشتنيست
الهي
پناهي جز تو ندارم
الهي
درد را داده اي و دوا را نيز داري
نامه هاي نانوشتني را مي خواني
حرفهاي ناگفتني را مي داني
دردهاي بي درمان را درماني
عيبهايي را كه اگر كسي بداند
از من مي گريزد
مي پوشاني و مرا پناه مي دهي
اين سفره ي دل من و اين تو![]()
|
و مادر یعنی انتظار. مادر یعنی صبر. مادر یعنی محبت. مادر یعنی آسمان یعنی دریا مادر یعنی هستی مادر یعنی سختی یک دنیا هیچ برای آنکه ما، ما شویم. مادر یعنی شیره ی وجود من. مادر یعنی معنای بودن. مادر یعنی گرما در سردی و خنکا در گرمی. مادر یعنی بینهایت واژه که من هیچکدامش را نمی فهمم. مادر یعنی قطره اشکی که از چشمی می چکد، زمانی که به سبز پوشش نگاه می کند و می بیند آنچه آفتاب در آغوش دید. مادر یعنی اولین فدایی ولایت و رهبری در روزی که هیچ یاوری نداشت مادر یعنی خون دل و مادر یعنی مادر مهدی ا. ۱۱/۵/۱۳۸۶ با اندکی تغییر |
|
به نام حضرت دوست
بیست سال پیش در چنین روزی
مشغول خواندن کتاب فارسی و حفظ کلمه ها بودم تا خود را برای امتحان دیکته و انشا آماده کنم.
چند روزی بود که سخت می توانستم درس بخوانم. در دل دعایی داشتم و با خدای خود نجوایی.
کسی که در نوزادی در آغوش او شیرینی آب قندی متفاوت را چشیده بودم، امروز بیمار بود.
از جایگاه خبرنگاران جماران به او نگریسته بودم و بدون آنکه چیزی بفهمم از آنچه می گوید، تنها می دانستم تمام کسانی که زندگی خود را رها کرده بودند و در جبهه منتظر جانفشانی بودند و با چند نفر از آنها از طریق مدرسه نامه نگاری می کردم، می گفتند امام را تنها نگذارید.
چیزی به من می گفت امروز امتحانی دیگر در راه است از این حفظ لغات و کلمات بگذر.
رادیو روشن بود و صدای قرآن می آمد
خمینی، روح خدا به ملکوت اعلی پیوست ....
گویی آسمان بر سرم فرو ریخت و بغضی چند روزه در خانه ترکید. من هم از این خبر می گریستم، هم از گریستن پدر و مادر.
همزمان خنده ی بلند همسایه ای را می شنیدم و نمی دانستم او چرا می خندد.
مشکی بر تن کردم و تا سر کوچه رفتم. یکی از دوستانم مرا دید و گفت چرا مشکی پوشیدی؟
و اینجا بود که کم کم می فهمیدم همسایه ها و دوستانی هم هستند که توان درک اندوه مرا ندارند.
می فهمیدم تنهایی معنای بدی ندارد. تنها دوستانم دوست نیستند. اما احساس خلاء نمی کردم. همیشه دوستانی داشتم که این لا ادراکی ها را برایم بی ارزش می کردند.
نمیدانم همان روز بود یا فردایش که مردم از خیابان حافظ به سمت جنوب تهران می رفتند. تا آن روز چنین موجی ندیده بودم. من، کودکی ۱۳ ساله بودم و با این موجها با پای پیاده و در گرمایی طاقت فرسا به یک باره خود را نزدیک بهشت زهرا یافتم.
او رفت
و جمله ای که بارها دوستانم (که دیگر جواب نامه هایم را از جبهه ندادند) برایم نوشته بودند، در گوش من می پیچید. خط ها عوض می شد اما حرفشان نه:
مبادا امام را تنها بگذارید
امروز معنای آن را می فهمم. غربت امام همان ترجمان غربت علویست. در حکومت عباسیان علی علیه السلام بود که بارها شهید می شد.
امروز هم امام را با مقاصد سیاسی تنها و غریب می گذارند.
تفکر او غریب مانده و شیوه ی عملی او به شعارهای حزبی بدل شده.
شعارهایی که ابزار تخریب دیگران می شود و سپس به یاد فراموشی سپرده می شود.
می توانم آن جملات را که بارها دوستانم بر من تکرار نمودند فراموش کنم؟ ![]()
پیش از جنگ، در شهر بندری و گمرکی خرمشهر، بر خلاف امروز، چیزی که دیده می شد آبادانی بود و مردمی که زبان و دلشان باهم یکی بود.
آنچه که امروز بر جای مانده تعداد اندکی از آن مردم و پیشرفت کند بازسازی این شهر است، که با وجود بخشودگی های گمرکی این بندر هیچگاه به رونق آن روزها باز نخواهد گشت. علت آن هم این است که برای واردات و صادرات، بنادر درگیر جنگ، ۸ سال کارایی خود را از دست دادند. این فرصت مناسبی بود تا بنادر دیگر که امروز فعال شده اند جای آنها را بگیرند.
و این ابتدا و پایان این داستان است تا امروز.
و اما داستان خرمشر، شهر مادری من:
پیش از انقلاب، جوانانی که به مرز دانشگاهها می رسیدند به ناچار به شهرهای دیگر چون شیراز و تهران و اصفهان و ... به همراه خانواده ها و یابه تنهایی مهاجرت می کردند و خانواده ی مادری من هم از این گروه خانواده ها بودند که برای ادامه تحصیل فرزندان شهر تهران را انتخاب کردند.
چند سال پیش ازانقلاب و هم زمان با تحولات اجتماعی و سیاسی ایران، این نقل مکان به صورت موقت صورت گرفت و چند نفر از خانواده در دانشگاههای تهران مشغول به تحصیل شدند.
مادر دو سال پیش از انقلاب و پس از ازدواج از کشور خارج شد و در تیرماه ۱۳۵۸ که به ایران بازگشتیم، به علت استقرار مجدددر تهران، شروع جنگ، مقاومت مردان هم بازی کوچه های کودکی و سقوط شهرش را ندیده بود.
خرمشهر در چنگ ارتش بعث افتاد و اهالی شهرهای درگیر با جنگ را جنگ زده می نامیدند!
محمود و محمد جهان آرا و دیگر رزمندگان خونین شهر از بچه های همین شهر بودند.
مادر می گفت محمد از همان بچگی ها با بقیه فرق داشت. محمد آدم متفاوت و سر به زیر و محجوبی بود.
محمد جهان آرا متولد ۹ شهریور ۱۳۳۳ و دیگر هم رزمان آنان تقریبا در یک گروه سنی بودند. جوانانی زیر۳۰سال.
مادر کودکی تا جوانی اکثر آنها را دیده بود. زندگی در شهری مانند خرمشهر و مردمان خون گرمی چون مردم خطه خوزستان مانند زندگی در یک خانواده ی بزرگ است که همگی از احوالات یکدیگر با خبرند.
آنچه که من به یاد دارم روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ حدود ساعات عصر است که پدر با جعبه ی شیرینی به خانه آمد و اشک در چشمان او و مادر حلقه زده بود که خرمشهر آزاد شد.
در آن روزها نمی دانستم چه می گذرد، امروز که می نگرم:
تاریخ شهادت سید حسین علم الهدی و یارانش از جمله سید محمدعلی حکیم: کربلای هویزه ۱۶ دی ۱۳۵۹
تاریخ شهادت محمدجهان آرا: ۷ مهر ۱۳۶۰
و بسیاری دیگر از آنانی که جنگیدند تا پای ناپاک دشمن از وجب به وجب خاک شهرشان خارج شود، نبودند و طعم شیرین آزادی با زهر فقدان این مردان بزرگ تاریخ عجین می شد. البته ما وجود آنان را نمی بینیم و این به علت حجاب تن و چشم و عمل ماست.
از دیده ی مادر که می نگرم، در روز ۳ خرداد ۱۳۶۱ هم خوش بود و هم غمگین. و کودکی شش ماهه را نیز می پروراند. واقعیت آن است که این انسانها را تجربه نخواهیم کرد. راستای قامت آنان در این طوفانها مثال نخلهاییست که هنوز با آنکه سر بر پیکرشان نیست، ایستاده اند و فریاد مظلومیت مردم خوزستان را در فضای تاریخ طنین انداز می کنند.
و خرمشهر پس از ۲۱ ماه اسارت از بند متجاوزین خارج شد اما آنچه دل مرا به درد می آورد آن است که با وجود سفرهای متعددی که به شهر مادری ام کردم، هرگاه از او می خواستم به همراه من بیاید و پس از سالها این شهر را دوباره ببیند، می گفت: "بیایم چه را ببینم؟"
آری پایان داستان همانیست که امروز شما در کوچه های این شهر می بینید.
نبود آب بهداشتی، فقر، آثار بی شمار خرابیهای جنگ و محرومیت و استضعاف.
به امید روزی که شهرهای تخریب شده، کاملا باز سازی شوند...







