نمی دانم چرا دلم برای مهد کودک "امید انقلاب" تنگ شده
برای مدرسه ی "جمشید جم"
و "مهر جردن"
شاید آنجا کسی را بیابم که خط بعدی را بنویسد
البته جمله ای کامل
مثل جمله سازی دوم دبستان که نوشتم:
"ما با صف به سر کلاس می رویم تا دل معلممان را شاد کنیم"
این جمله در باره ی "صف" بود اما یادم نیست چرا خانم صامت تشکر کرد؟
اکنون اگر جمله ای درباره ی صف بنویسم این خواهد بود:
"صف از نشانه های جامعه ی پیشرفته است"

و هنوز معصومانی هستند که جمله ها را با زبانی بهتر بنویسند!
فکر کنم
منتظر اینم که خورشید بیاید
اما او سالهاست که مقابل چشمانم ایستاده
و من می گویم: اومدی بگو چشمام رو باز کنم
غافل از اینکه دیدن فراموشم شده ![]()
آری باز هم انتظار
با اندکی توفیق
اکنون میدانم او در مقابل چشمان من است
و چشمان من بسته است
واگر باز کنم او آغوشی باز دارد
و آیا من می توانم نوازش او را جبران کنم؟
و آیا ....
و او میگوید سعی کن باز کنی! من منتظرم ![]()
می گویند:
"... ناگهان چقدر زود دیر می شود"
اما برای تو ناگهانی نیست
تو مسروری که او تو را می بیند
و او مشتاق که تو چشم می گشایی
و او از تو بر تو مشتاق تر است ![]()

چشمم در سر تو برای دیدنم
و این مرا کفایت می کند
آیا تو خود می بینی آنچه را که می بینم
عزیزانم می خواستم خاطره بنویسم از یکی از همسایه های قدیمی
کسی که از شادی و شنگولی اش زمانی که از دیدن شب بیست و نهم بر می گشتیم و از شو خی اش با خانمش فیلم ترسناک فراموشمون شد
کسی که به رسم محبت زمونه حاشا کردن سالها لات بازی تو مرزهاش رو
کسی که الآن به گفته ی همون خانم مهربونش که بهش میگم خاله، شده یه جوجه
کسی که دیگه دوایی برای دردش نیست جز مرفین
کسی که یاس کوچولوش که آبجی من بود ...
اون یاس الآن ۱۴ سالشه و ...
جرم اون این بود که لات بود
جرم اون اینه که دوست داریم خاطره شه
جرم اون اینه که همه رفتند و تنها مونده
جرم اون اینه که وسط خاک و خل پاستوریزه بزرگ شد
زمانی من ۱۶ سالم بود شنگول بازی می کردم
وقتی اون ۱۶ سالش بود آر پی جی بازی می کرد
متاسفم که خاطره ی من فقط نیاز به دعا داره
که هیچ چیز دیگه ای دواش نیست
براش دعا کنید، زودتر معجزه بشه!

یاد گرفتیم جمله های کامل بگوییم تا تشویق شویم
اما کم کم مجبور شدیم اجزا را کم کنیم تا تنبیه نشویم
و اکنون از جملات تو نقطه ای مانده
و تو خود همه را می خوانی
و من هیچ را.
تنها می فهمم باید بروم سر خط.
شاید جمله ای باشد آنجا!
سر خط کجاست؟
مهدی
میگن آره!
ولی برای خودش که نمی تونه! اونها تو آدمها نیستن!
میگن: " فرشته های مهربون اومدن دور نشان وحدت به طواف حاجت
چرخیدن و چرخیدن
حاجت داشتن آخه
گفت: چه شده است شما را؟
گفتند: آیا شود از خطای خودداران این ماه در گذری؟
و او گفت: گذشتم "
حرف دل: تو خود نیز فرشته ای و البته مقرب تر
با این تفاوت که برای خود نیز طلب می کنی.
و او نیز هر شب و روز بله گویان است.
فقط زبان دل گویا کن و گوش دل شنوا!![]()
آنگاه هر شب، لیلة الرغائب توست. نه فقط امشب![]()
و من پیوسته از کلام دل سرپیچی می کنم.
مقدمه: من باور نمی کنم که پدر بزرگ کسی که گفت: "ما برای برداشتن بند آمدیم، نه در بند کردن" برای اسارت و ضعف ما نقشه ای داشته.
ما ایرانی بودیم. اکنون هم افتخار می کنم که اجداد پدری ام زرتشتی بوده اند. فاصله ی میان آن مسلک و مال ما ناچیزتر از قُطر موست.
بهانه: با یکی از بچه های هنگ کنگ چت می کردم. از بحث کاری منحرف شدیم و من پرسیدم و اون پرسید.
پرسید: چرا شما با آمریکا مشکل دارید؟![]()
من فی البداحه چیزی گفتم که الآن باورش دارم.
ما ۵۰۰۰ سال تاریخ نوشته شده داریم.
تو Wikipedia.com سرچ کن Persia Empire!
تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که يونانیان آن را پرپولیس خوانده اند ساخته شده است .
|
ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تلار صد ستون را ریخت .
اول شب داشتم حالی با دل نوشته ی یک بزرگوار می کردم که یهو دلم براش تنگ شد.
آروم صداش زدم و مشغول کارم شدم.
صدایی از پشت سرم پرسید: صِدام کردی؟
گفتم می خواستم بگم ... . و بوسیدم.
و چشمانم باز بود که او را آنچنان که هست باید دید!
حیف که هیچوقت قدر اونی رو که دارم نمیدونم.
چون نمیشه قدرش رو دونست. از حوصله یه این عطسه ی کوچولو خارجه.
بعدش هم نصیحتم کرد و چقدر شیرین بود.
به گمانم دلی است که قلم بر خون دل می فشارد و قصه ی انتظار می نگارد.
دلبندم امید دارم که مانع فقط تو باشی برای حرکت و این مانع با دویدن برداری.
که در عشقبازی عاشق و معشوق معنا ندارد. هردو یکی است و هریک هردو.
و اگر دیگر چیزی تو را باز داشته به خدایت بگو آن را بردارد و تو نیز کمکش کن.
امیدوارم به زودی از وصال بنگاری اما نه با خون دل ![]()
(آیا کسی هست اینگونه مرا بخواند؟)
دوستی برایم پیام کوتاهی فرستاد که می گفت از رو تخته ی وایت برد(اشتباه رایج. یعنی تخته سفید
.jpg)
برای کشف اقیانوسهای جدید
باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید
این جهان، جهانِ تغییر است نه تقدیر!
مهدی: دوست خوبم کمی دیر گفتی ( اگر بفهمم ) و گرنه باز چند دهه دیر خواهد شد![]()
به قول دایی:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
یه عاشق به من بگه حافظ با کی حرف میزده؟
زلف بر باد مده! می خور با همه کس! زلف را حلقه مکن! رخ بر افروز! شمع هر جمع مشو! و ...
و با همه اینها من از آن روز که در بند تو ام آزادم؟!!؟
نمیفهمم نمیدانم. چراغی بایدم جانا!
چراغی تا ببینم آنکه او را اینچنین بی خود نموده!![]()
(۲۶/۴/۱۳۸۶ ساعت: ۶:۵۲ دقیقه) تجدید نظر اول (خام و با تجدید نظر دوم کاملا یا ظاهرا باطل است):
از برکت همنشینی با عزیزانی چون شما گوشام کمی تیز شده.
سوار ماشین بودیم که سر صحبت باز شد و با کمی مقدمه چینی راننده ی مهربان گفت:
جوون که بودم یه پیری یه حرفی به من زد که هنوز آویزه ی گوشمه.
گفتم چی گفت آقای ...؟
گفت: اون پیر گفت:
هر داغی سرد میشه اما هیچ پخته ای خام نمیشه
و خوبه من سعی کنم که حدیث مفصل بخوانم از این مجمل.
سوار ماشین بودم.
خیابون قره نی بود، آره.
راننده ی خوش اخلاق پراید نقره ای سواری بود.
آقایی کنار خیابون ایستاده بود و دست تکان داد.
آقای راننده گفت کجا می روید؟
گفت بیمارستان سوانح و سوختگی!
راننده: از اینجا که نمی برنت بیا من تا سر عباس آباد می برمت!
آقا: از اونجا میشه رفت؟
راننده: آره آقاجان! حالا چیکار داری اونجا؟
آقا: آقاجان من لرم. دخترم تو شهرمون سوخت. از چند روز پیش که اومدیم تهران تا حالا ۳ ملیون تومن خرجش کردم. گوسفندامو برام فروختن پولش رو فرستادن!!!!!!
(عزیزانم میدونید ۳ ملیون تومن پول چند تا گوسفند روستاییه؟ حساب کنید گوسفندی ۴۵ تومن به عبارتی ۶۷ تا گوسفند!)
راننده: خوب الآن چیکار می کردی اینجا؟
آقا: رفته بودم دواش رو بگیرم. حلال احمر گفت ۶۰ هزار تومن میشه من ۲۰ تومن کم داشتم. دارم میرم شناسنامه هامون رو بیارم بلکه
رسیدیم سر عباس آباد.
به راننده گفتم آقا جان اونور پشت چراغ اتوبوس ونک ایستاده، میتونه بره باهاش!
راننده: آره آقاجون برو برس. بدو!
آقا: کرایه ام چقدر میشه؟
راننده: برو آقا جان مهمان من بودی!
آقا: ممنونم آقا! به خدا من تا حالا گردن پیش کسی خم نکرده ام. ممنونم! و دوید
ای کاش از من کاری بر می اومد.
شمع و پروانه می سوختند و فریادرسی نبود!
و پروانه زندگی اش را می داد تا زندگی اش را ندهد.
وای بر من. ادعا تا کجا؟
خوش به حالتون که جای من نبودید
و امروز جمعه است.
صلات ظهر
در شهر پیچیده که چیزی گفته اند
می گویند مسیح هم آمده.
و من خود شنیدم: من فرزند برترین زنانم... من اویم که وعده ام شنیده بودید. برای نجات آمده ام.
اما چیز دیگری می شنوند مردم. می گویند جنگ است. می گویند مدعی آمده که حکومت ما سست کند.
خدایا کدامین حقیقت است؟ شمشیر با که و بر که؟ چه کنم؟
و او گفت فرزندم کدام را با آن گوش شنیدی؟ به آن گوش کن! صدای قرآن از بلندی را به یاد داری؟ نشان به آن نشان.
و شناختمش. عزیزم!![]()
کسی که هرگز اشتباه نکرده است
هیچگاه چیز تازی ای را تجربه نکرده!
آلبرت انشتین![]()

دیگه اعصابتو ندارم! میندازمت از پنجره بیرون ها!
حالا نی نی اشک میریزه و مامان بغض میکنه!

لطفا کلیک کنید!!
مامانا و بابا ها!
خوب این بچه است. نمیفهمه!
اگه شما داد بزنید اونوقت شما نفهمید!
پس بهتره زودتر روابط و خودمون رو درمان کنیم
امشب شب خوبی بود
بعد از سالها
شاید هم سالها به نظر میاد و کمتر بوده؟!
آنقدر رفتم بالا تا کله ام خورد به سقف
روش اشتباه بود؟ راه؟ نمیدونم اما جاش درد میکنه![]()
یکی نیست بگه آخه آدم حسابی! چیزی رو که فهمیدی چرا می پرسی دوباره؟
یکی نیست دیگه! زیادن![]()
سلوک خوبی بود. شبی شهرو گشتم. جای شما خالی!
|
سالها پیش داداش یه شبی یه پیره مردی قصه ای گفت مرا: که در آنروز که چنگی بر این خاک افتاد شبی بود شب خطر شب بای بای فکر کنم، |
![]() |
(ساعت ۱۷:۳۰ دوشنبه ۲۵ تیر)
خسته ام و میرم خونه
شماره موبایلش رو هنوز حفظ نکردم(چون تازه عوض کرده)
زنگ زدم به ثابت
- سلام! کجایی؟
-تو زنگ زدی از من می پرسی؟
-نماز میخوندی؟
-نه! اون پشت بودم!
-امروز چیکاره ای؟
-امروز؟ در خدمت شما!
-خدمت از ماست! میای این طرفی؟
-بت زنگ میزنم(یعنی میاد و باید راه بریم!)
من کمتر اینطوری ام. یعنی اون با معرفته نه من!![]()
چاکرتیم رفیق!
راستی!
اون چرا از من دلگیر نمی شه؟ من چرا از اون دلگیر نمی شم؟
مال شما هم شش دونگه؟
اگه ندارید بگردید! ما گشتیم بود!![]()
و این فرشتگان مجرمند چون یکی میوه چید روزی
آنها مادران نسل بعد مایند
و آیا آغوش وفاداری آنها را انتظار می کشد؟
آیا آغوش آنان وفادار خواهد بود؟
بویی به مشامم می رسد.
در چشمان این مه پارگان امید به عکاس می بینم!
بویی به مشامم می رسد.
چه شده است ما را؟
افتخار من به میلیونها هم شیره ی ایرانی بود.
خدایا! بویی به مشامم می رسد!
آه کدامین اینها مادر شیر بچگان من است؟
ای فلک! بویی به مشامم می رسد!
عشق خون جان توست
و آنچه پیش از جان بر تو دمید این بود
و من عاشقم از آن روز
عاشق هرچه از اوست
فرشته عشق دارد و تو عشق می پروری
پس تو عاشق تری ![]()
چه ساحل قشنگی
دریا چه زیباست
بچه ها بیاید ببینید چی پیدا کردم
وای چه قشنگه
چه شکم سفیدی
تق تق تق. چه سفته. نازی! کله اش رو برد تو!
یه عکس ازش میگیری؟
فلاش بزن. آها! ببینم! حالا خوب شد! جونم! حالی میده واسه وبلاگم! توپ شد!!!
بچه ها بریم یکم آب بازی . . .
(سال بعد!)
مجید٬ مینا بیاید! میدونید این چیه؟
یه لاک کو چولو.
شاید آب زده برگشته!
طفلی کسی نبوده برش گردونه!

آخی حیوونی. ولی عجب لاک قشنگیه ها!
جون می ده واسه دکور میز توالتم.
نه دختر! اینو بده من٬ می برم میذارم تو ویترین. ست میشه حسابی!
لاک: وای چقدر منو دوست دارن!! اما چرا؟!؟!
میشه بیام رو دکور!؟
نه ایشاللا سال دیگه نوبت تو میشه عزیزم!!
دوستی را که دوست داشت به خدا سپرد.
دوستی را که دوست نداشت به خدا واگذارد.
او پری خواست تا بپرد. برود به آنجا که پریده بودند.
اما سبک بال نبود. دید چیزی روی دٍلَکَش سنگینی می کند.
آخه اون دوست همه بود. یکی به خدا سپرده بود یکی به دل.
پرنده ای گفت دل بشوی تا بپریم همه منتظر تو اند.
و دل شست و گفت من رفتم ولی پرنده ها! خدا کافیست.
دل را لانه ی مرغ او کنید. فقط و فقط. تا زودتر بپرید. بلند و بلندتر
رگ میزنند از جنون
و جنون از احساس می آید که افسار ندارد.
چیزی شبیه عشق.
اما آیا عاشق نباید ابتدا خود را دوست بدارد؟
پس این مرزی مابین عشق است و جنون.
و مجنون را می بندند و عاشق خود در بند است.
تو کدامینی؟ در بند؟
اما هر دو در بندند!![]()
درد دل. دل چه موجود نازنینی است. آیینه ای شفاف.
گاهی از الماس گاهی از شیشه. فقط بر میگرداند.
چه فرقی می کند از چه باشد.
و این قطره ها با هم بودند روزی و اکنون زبان دل شده اند.
اما این دیگر قطره نیست.
آنی است که از برای یافتنش سفر باید. سالها سفر به درون.
و آنگاه که یافتی آن را نیز داری.
خدا بیامرزتت استاد شهریار!
هروقت عزیز دلی رو سر بر خاک سرد میگذاریم، زمزمه می کنم
حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی:
| حیدر بابا! دونیا یالان دونیا دی | حیدر بابا، دنیا سرا پا دروغ |
| سلیماندان، نوحدان قالان دونیادی | ارث سلیمان و ز نوح و نبوغ |
| اوغول دوغان، درده سالان دونیادی | پسرزا و درد ده و مهد یوغ |
| هر کسیمه یه هر نه و ئرب، آلیبدی | به هر کسی هر چه داده ستانده |
| افلاطوندان بیر قورو آد گالیبدی | ز افلاطون تک تهی نامی مانده |
| حیدر بابا! یار - یولداشلار دوندولر | حیدر بابا، یار و دوستان برگشتند |
| بیر - بیر منیچولده قویوب، چوندولور | تک تک مرا گذاشته و دور گشتند |
| چشمه لریم، چیراقلاریم، سوندولر | چراغ خموش، چشمه هایم کور گشتند |
| یامان یئرده گون دوندو آخشام اولدور | بدگذری آفتاب گه شام شد |
| دونیا منه خرابه ی شام اولدور | دنیا برام خرابه ی شام شد |
این شعر خداحافظی بود. ولی باید زندگی کرد. برای بهتر بودن، برای تو!
یکی در روز نقاب می زد و یکی در شب.
یکی نقاب زیباتر از چهره و دیگری چهره فریبا تر از نقاب.
یکی نقاب فریب و دیگری نقاب زهد.
یکی برای اینکه دیگران بهتر ببینند و دیگری برای اینکه دیگران خوبی اش نبینند.
فریب و زهد و ما میان ایندو نقاب در هروله ایم.
و اگر پرده از چهره می انداخت، اکنون همه عاشق بودند نه عارف. همه با نقاب در شب. همچون او
علی جان دل ما چون تو ندیده در شب. شاید هم باشد و چون تو بعد از طلوع صادق شناختیم.
و او را با نقابش می پرستند که نور جمالش بینا می کند نابینا دل را.
و این نور اثر در آغوش کشیدن دوست بود
بفرمایید آغوش عاشقانه
تا قبل از تاسیس اولین دانشگاه در ایران همه برای ورود به بهشت تلاش میکردن، یا حد اقل اینطور میگفتن.
اما حالا هدف عوض شده. اما نه فکر کنم اگر بخوای بری بهشت اول "باید" بری دانشگه. وگرنه![]()
حالا شما کی از بهشت فارغ التحصیل میشید؟![]()
مظلومترین؟
کسی باید باشه که بزرگترین ظلم رو بهش کرده باشن.
کسی که جوری تصویرش رو کشیده باشن که اصلا شبیهش نیست.
به نظر من این مظلوم ترین موجود عالم خداست. بهترین ابزار مردم فریبی. هر وقت بخوان قهارش میکنن هر وقت بخوان ترسناک.
خدای تو این شکلیه؟ مال من که نیست.

دوستی نامه ای بلند بالا نوشته بود در نقد برخی جملات اندرزگونه.
نظر خودش را نوشته بود و من هم نظر خودم را می نویسم.
موضوع: آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند و آنچه نمی پسندی بر دیگران مپسند.
تا آنجایی که من می فهمم منظور این نیست که آنچه که دوست داری بر دیگران تحمیل کن
روش ملاک است نه موضوع
اگر دوست داری آزاد باشی دیگری را هم آزاد بگذار
اگر دوست داری لباس نو بپوشی لباس کهنه ات را در راه خدا انفاق نکن
اگر دوست نداری به تو بی احترامی کنند پس تو هم نکن
یعنی به بضاعت خود برای مردم بهترین باش
بهترین باشم تا بهترین باشیم
امتحان من خصوصی بود
هیچکس سوالش شبیه برگه ی من نبود و تقلب چاره نبود.
می خواستم بنویسم, نوشتن یادم نبود
می خواستم بگم, گفتن فراموش شده بود
می خواستم بایستم, پام سست شده بود
اما به کمکم آمد. طپید و گفت و او فهمید. و اینجا امتحان آغاز شد

می خندید اما چشماش نه

دوست داشتیم بخندونیمش. از ته دل قهقهه می زد اما لحظه ی بعد بغض چشاش داشت می ترکید.
دو ساعتی اینطوری گذشت. وقت خداحافظی می خواستم بگم
به بابا سلام برسونید که بغض گلوم رو گرفت. یادم نبود که . . .
از دیدن آدمها لذت می برم. دوست دارم با آنها سفر کنم. چه کوتاه چه بلند. فرق نمیکنه، سفر سفره.
از این لذت می برم که قبل از رسیدن سریع با یه آدم مشتی بر بخورم و برای شهری که هیچ نقشه ای از اون ندارم دوستی پیدا کنم.
اما انقدر این آدمها مشغول حال خودشونن که مشتی ترینشون هم حال نمیده. راستشو بخواید من هم ممکنه حالی ندم بهش چون منم مشغولم. آخه هیچی نمیدونم درباره ی مقصد.
گفتن بریم و ما هم داریم میریم.
فقط وقتی خیالت راحته که همه چی تو بساطت باشه و فکر همه جاش رو کرده باشی.

فکر همه جاش رو کردی؟![]()
|
|
دنیا را بد ساخته اند |
مهدی: دکتر جان همین را من جور دیگر فهمیدم. او که دوستت دارد و دوستش داری و به هم نمی رسند، اکنون به او رسیده ای. زندگی یعنی این که تو داری نه همین که ما داریم.
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم / خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
و آنگاه که عاشق شدی در آینه او را خواهی دید. دیگر من از زبان و قلم جاری نمی شود. فقط او.
عاشقی اینگونه میگوید: این بنده ی توست که .... . او سر مشق مشق عشق است.
عاشق بنده ی معشوق است. پس ای معشوقان با خدا شوید تا بنده تان شوند عاشقان.
لالی می شناسم که پیوسته هو گویان است. این نوا را با دمی از ته سینه می نوازد نه با لب و کلام.
پس کلامی نگویند و هو رمز عشاق باشد.
از صمیم قلب
تمکین یعنی چی؟
2. همگی
3. هیچکدام
4. همه بجز خشوع کردن
زوجهای زیادی رو دیدم که به خاطر حق طلاق یا مهریه نجومی یا شرط حق خروج از کشور به تنهایی، زندگیشون تبدیل به سلف سرویس شد. شرمنده ام از باز کردن این مسئله.
س: چرا باید ازدواج کرد؟
چرا عکس ماها رو تو کمد نمیگذاری؟ اونا رو بیشتر دوست داری؟
چرا عکس ماها رو رو طاقچه نمی ذاری؟ اونا رو بیشتر دوست داری؟
اینا رو بچه ها میگفتن پشت سر این جیگر.
نمیدونستن که ... قدیمی ها هر کی رو خیلی دوست داشتن عکسش رو می گذاشتن لای قرآن.
اعتقاد داشتن که قرآن حفظشون میکنه.
از طرفی بهترین لحظات عمرشون زمان قرآن خوندن بود و اون عکسها رو هم می دیدن.
به چشم زدن اعتقاد داشتن پس عکس عزیزو دم دست نمیذاشتن.
دا وقتی مخید روید جایی، پی هم مرید. یعنی جایی می خواید برید با هم نرید که چشمتون میزنن.
اینو از سوره یوسف میگفت. چه خوش حالی است!
کوه را برمیدارند تا برسند به او. او که از من عزیزتر است و من دیگر نیست وقتی او هست.
میگویند این حال خوشی نیست. آنها خود ناخوش احوالانند.
عکسم رو از لای قرآنش پیدا کردم. مامان بزرگ عاشقتم ولی خدا بیامرزتت
|
To download files right click on the "speaker sign" and choose (Save Target As ...) |
|
برای دریافت فایلها روی "نشان بلندگو" کیلک راست نموده، سپس گزینه ی (Save Target As) را انتخاب نمایید |











